ديدار با مجيد نفيسى شاعر انقلاب*

این مطلب در شهروند شماره 562  سال 2001 منتشر شده است.

ترجمه: فرح طاهرى

چرا به زبان شعر سخن مى‌گويم؟

زيرا نمى‌توانم در اين هواى مه‌آلود

براى زورق‌هاى راه گم‌كرده

فانوس‏ دريايى باشم

درِ پشتى آپارتمان نسبتاً كوچك مجيد نفيسى در سانتامونيكا باز است. عطر ترش‏ و شيرينى از رستوران چينى آن سوى محوطه‌ى پاركينگ به داخل مى‌آيد. يك گلدان سفالى پر از نعناى تازه روى نرده‌هاى باغچه‌اى كوچك است. قفسه‌هاى كتابخانه‌اش‏، با كتاب‌هاى فارسى و چند كتاب انگليسى از جمله اشعار والت ويتمن و ديكشنرى عبرى ـ انگليسى پوشيده شده. دستگاه بزرگنمايى روى ميزتحرير مندرسى كار گذاشته شده تا به شاعر ـ كه چشمانش‏ به شدت ضعيف است ـ كمك كند متون را تا 60 برابر بزرگ كرده قابل خواندن نمايد. آزاد، پسر 12 ساله‌ى مجيد، مدرسه است ولى در گوشه و كنار خانه، نشانه‌هاى فراوانى از زندگى كودكان آمريكايى به چشم مى‌خورد: اسكيت بورد، دستكش‏ بيس‏بال، كارت‌هاى پوكِمان، پوستر مايكل‌جوردن به درِ يخچال‌…

مجيد پناهنده‌ى سياسى از ايران است، جايى كه او در انقلاب عليه شاه فعالانه شركت داشته. او همسر اولش ـ‏ عزت ـ، برادرش‏ سعيد، همسر خواهرش‏  ـ حسين، و بسيارى از دوستانش‏ و بالاخره كشورش‏ را به دست جوخه‌هاى مرگ بنيادگرايان رژيم اسلامى آيت‌الله خمينى از دست داده است‌.

درون قابى، عكس‏ سياه و سفيد رنگ‌پريده‌اى است‌: يك زن جوان بدون حجاب با صورتى به شكل قلب با حالتى محجوب و جدى‌.

«اين عزته‌»، مجيد، شفيقانه او را چون كسى كه حضور فيزيكى دارد، معرفى مى‌كند.

او اين عكس‏ را در قالب شعرى گنجانده است‌، شعرى با عنوان «به يك عكس‏»:

در ميانه باغچه ايستاده‌اى

و گل‌بته‌هاى سرخ دامنت را پوشانده‌اند

انگار بر سر پنجه‌ها رفته‌اى

تا چشم‌انداز آن سوى عكس‏ را بهتر ببينى:

در ميدان تير به خاك افتاده‌‌اى

بى آن‌كه قامت من ترا بپوشاند.

*

چشم‌انداز آن سو چه كوتاه بود

اما عشق ما همچنان خدنگ مانده است

 

كناره‌ى عكس‏ بريده شده. مجيد مى‌گويد:‌»‌مادر عزت هم توى اين عكس‏ بود، اما من بهش‏ قول دادم كه عكس‏ اونو درميارم‌.»

هيچ عكس‏ دوتايى از مجيد و همسرش‏ وجود ندارد. آن‌ها در تمام سال‌هايى كه به انقلاب 79 منتهى شد، زندگى مخفيانه داشتند.

مجيد مى‌گويد:‌»‌ما نمى‌خواستيم مأموران امنيتى ما را شناسايى كنند.»

اول بار كه با مجيد روبرو شدم در كنفرانس‏ «نويسندگى در تبعيد» بود كه از سوى «ويلا آرورا»1 در سال 1995 برگزار شد. ويلا، مركز هنرى و اقامتگاه هنرمندان در «پالماسيد پاسيفيك» است كه توسط دفتر خارجى آلمان و انستيتو گوته اداره مى‌شود. اقامتگاه پيشين «لئون فوخ‌ونگر»2 رمان‌نويس‏ پناهنده‌ى يهودى‌ ـ آلمانى، اكنون وقف زنده‌نگاهداشتن ياد نويسندگانى شده كه از رژيم نازيسم فرار كردند و همچنين تبعيديان ديگر.

در آن كنفرانس‏، مجيد يكى از مقالاتش‏ را خواند كه مرا تحت تأثير قرار داد. تسلط بر موضوع كه او در مقاله‌اش‏ نشان مى‌داد، درد خاموشش‏، بينش‏ حساسش‏ از خلال تجربه‌ى دردناك كسى كه زبان مادرى، خانواده و تاريخش‏ را پشت سرنهاده.

«جسم من در لس‏آنجلس‏ است و روح من هنوز در ميان ويرانه‌هاى انقلاب از دست‌رفته در ايران مى‌گردد.»

در 1999، مركز ادبى «بياند باروك»3 اولين مجموعه اشعار مجيد نفيسى به نام «كفش‏هاى گل‌آلود»4 را به زبان انگليسى منتشر كرد.

كمى بعد از آن، مجيد كارهايش‏ را در كتابخانه‌ى مركزى دان‌تاون خواند.(جايى كه من برنامه‌ى كتابخوانى ترتيب مى‌دهم‌). آزاد، روى صندلى‌ رديف جلوى سالن نشسته بود و پاهايش‏ را تكان مى‌داد و با «گيم بوى»‌اش‏ مشغول بود. مجيد به روى صحنه‌ى سالن مارك تيپر5 آمد. يك ضبط‌صوت كوچك با بندى به دور گردنش‏ آويزان بود. گوشى‌هايش‏ را گذاشت و دكمه‌ى شروع را فشار داد. تا آن وقت تعداد كمى از حضار مى‌دانستند كه مجيد ـ كه از عصا استفاده نمى‌كند ـ نيمه نابيناست‌. هرگز نظرى به كاغذ نينداخت، در عوض‏ از صداى خودش‏ روى نوار، مدد گرفت‌. مخاطبين مسحور شده بودند.

اشعار او حقيقتاً جستجويى در ميان ويرانه‌هاى انقلاب شكست خورده بود. مكان‌هايى با اسامى‌اى چون «گورستان كافران»، زندان اوين، دخمه‌ى خاموشان.

در اين اشعار، تاريخ و سنگينى خُسران شخصى و فرهنگى فشرده شده بودند:‌»‌نه نمى‌خواهم/ نمى‌خواهمت اى نفت!/ اى شط خونين/ ديرزمانى مى‌پنداشتم/ كه من از تو خون مى‌گيرم/ اينك مى‌بينم كه تو از من خون مى‌گيرى»

اين شاعر آرام، متين و ميانه‌سال، در ايران يك انقلابى پرشور بوده است‌. وقتى از او تقاضاى مصاحبه كردم، كمى مردد بود، گفت‌:‌»‌اشعار مرا نخوانده‌ايد؟ زندگى من ديگر چيز پنهانى ندارد.» با اين وجود، بعد از چندين هفته، او صبورانه كوشيد تا تجربه‌ى خودش‏ را از انقلاب 79، بازگويد؛ انقلابى كه او مشتاقانه برايش‏ كار كرده بود، انقلابى كه به طور چشمگيرى شكست خورد، انقلابى كه جان‌هاى بسيارى را گرفت و بسيارى را آواره كرد.

مجيد در اصفهان به دنيا آمده‌. همانطور كه خودش‏ مى‌گويد:‌»‌يكسال قبل از كودتاى «سيا» در سال 1953″، حادثه‌ى شومى كه محمد مصدق نخست‌وزيرى كه صنعت نفت ايران را ملى كرد، سرنگون ساخت‌. كودتايى كه انگلستان شروع كرد و رئيس‏جمهور آيزنهاور به خاطر ترسِ از دست دادن نفت و رواج كمونيسم، آن را تاييد كرد. «سيا» كودتا را رهبرى كرد و محمدرضاشاه پهلوى را به قدرت بازگرداند.

اخيراً گزارشى در اين زمينه از سوى سازمان «سيا» درز كرد و در نيويورك‌تايمز به چاپ رسيد كه بايد مرهون آن بود زيرا اكنون آمريكايى‌ها مى‌توانند خودشان بخوانند كه چگونه دولت آمريكا، با سرنگونى يك رهبر ملى و همچنان محبوب و جايگزينى آن با شاه مستبد، روند رو به رشد دموكراسى را در ايران قطع كرد و غيرمستقيم صحنه را براى جانشين كردن اسلامى‌ها در 1979 آماده كرد.

مجيد در خلال يكى از نشست‌هامان در آشپزخانه‌ى خانه‌اش‏ با متانت گفت:‌»‌در تاريخ ميان‌بُرى وجود ندارد. من به اين موضوع باور دارم. شما فكر مى‌كنيد مى‌توانيد ميان‌بُر بزنيد، بعداً مجبوريد كه هزينه‌اش‏ را بپردازيد. و اين چيزيه كه اكنون ما از آن رنج مى‌بريم. وقتى كه جامعه‌ى مدنى وجود ندارد، اگر گروهى به قدرت رسيد ـ هرچند كه حسن‌نيت هم داشته باشد ـ به ديكتاتورى منجر مى‌شود.»

اصفهان، شهرى به قدمت خودِ ايران، به خاطر زيبايى معمارى‌اش‏ شهرت جهانى دارد. يك كتاب درباره‌ى اصفهان پيدا كردم و با ورق زدن آن، تصاوير زيبايى را يافتم‌: پل مركزى شهر با 33 طاق بر روى زاينده‌رود، مساجدى با كاشى‌هاى آبى و گذرگاه‌هايى با طاق‌هاى گنبدى و گلدسته‌هاى بلند، كاخ چهل‌ستون با انعكاس‏ ستون‌ها در حوض‏ بلند مقابلش‏ با بوته‌هاى گل رز در كنارش‏، ميدان وسيع مركز شهر_ دوبرابر وسيع‌تر از ميدان سرخ مسكو، كاخ عالى‌قاپو، اولين آسمانخراش‏ ايران _ مسجد امام متعلق به قرن هفدهم با ويژگى‌ بى‌نظير تقويت صدا. به گفته‌ى خبرنگار خاورميانه‌ى لس‏آنجلس‏تايمز _ رابين رايت 6 «‌با كوبيدن پا روى سنگ‌فرش‏ سياه زير گنبد، موجى از هفت پژواك توليد مى‌شود.»

اصفهان دوران كودكى مجيد، جامعه‌اى بردبار و با تسامح بود كه اقليت‌هاى يهوديان، ارامنه و بهايى‌ها با اكثريت مسلمان همزيستى داشت‌. همچنين شهرى بود كه براى نخستين‌بار،  تجدد و سنت را به هم آميخت‌. دود و دَمِ كارخانه‌ى ذوب‌آهن ساخته‌شده توسط شوروى با عطر درخت‌هاى گيلاس‏ در بهار درهم مى‌پيچيد.

خانواده‌ى نفيسى، خانواده‌ى پرجمعيتى بود. 9 فرزند (پنج پسر و چهار دختر). پدر مجيد متخصص‏ قلب بود كه در تهران و آمريكا درس‏ خوانده بود، او هفتمين نسل پزشك در خانواده‌اى بود كه از قرن چهاردهم به اين حرفه اشتغال داشته‌. مادرش‏، زنى مذهبى بود كه ترجيح مى‌داد در انظار با حجاب ظاهر شود، حتى در زمان شاه كه بى‌حجابى را تشويق مى‌كرد. والدين او هر دو آدم‌هاى آرام و صلح‌طلبى بودند. مجيد مى‌گويد:‌»‌پدرم با نشان دادن كتاب‌ها و فرهنگ‌هاى متفاوت، به من حس‏ كنجكاوى را آموخت. او ما را به نقاط مختلف ايران برد. مادرم خيلى مهربان بود. او به ما حس‏ چگونگى شناخت ديگران را داد، او هميشه آدم خوشبينى بود.»

استعداد سرودن شعر در مجيد از همان اوايل نوجوانى شناخته شد؛ اولين شعرش‏ در مجله‌ى ادبى جُنگ اصفهان، زمانى كه 13 سال بيشتر نداشت به چاپ رسيد. اين را بايد مرهونِ معلمِ برادرِ بزرگتر او دانست. اين معلم (محمد حقوقى) كه شاعر و ويراستار يك مجله‌ى ادبى هم بود، مجيد را به نشست ادبى خودشان كه در خانه‌هاى نويسندگان متعدد اصفهان به‌طور نوبتى برگزار مى‌شد، دعوت كرد.

در كشورى با يك پشتوانه‌ى فرهنگى و ادبى غنى، كشورى كه مردمش‏ به شاعران بزرگش‏ احترام مى‌گذارند و اطراف آرامگاه آنان را با گلستان‌هاى زيبا تزئين مى‌كنند، اين افتخار قابل‌توجهى است.

خوشبختانه ضعف ديد و نزديك‌بينى شديد او نيز در همان دوران كودكى تشخيص‏ داده شد:‌»‌پنج سالم بود و با عمويم در اتاق نشسته بودم. از من خواست چراغ را روشن كنم، نگاه كردم كليد برق را نديدم. بنابر اين چند ماه قبل از شروع كلاس‏ اول دبستان، عينكى شدم. عينك زدن بچه آن‌هم در اصفهان بسيار غيرمعمول بود. شايد اين باعث شد كه احساس‏ جدا بودن بكنم‌.»

زندگى در اصفهان، در ميان خانواده‌ى پرجمعيتش‏، دوران كودكى‌اى را براى او فراهم ساخت كه حتى حالا نيز خاطرات خوشايندى را برايش‏ تداعى مى‌كند.

در حياط داربست انگورى بود؛ او با خواهر و برادرهايش‏ صميمى بود، مخصوصاً خواهرهايش‏ ، به آن‌ها اعتماد داشت‌. از قفسه‌هاى كتابخانه‌ى بزرگشان _ تقريباً 3000 جلد _ كه خانواده در طول ساليان گردآورده بودند، شاعر جوان اولين رمان بلندش‏ را انتخاب كرد، بيست هزار فرسنگ زير دريا اثر ژول ورن‌.

با اين وجود، حتى كودكى كه تحت حمايت يك خانواده‌ى پرمحبت قرار دارد، مى‌تواند نمادهايى از يك رژيم خشن را بازبيند. يك خاطره از شش‏ سالگى:‌»‌صبح زود از كودكستان ما را بردند كه در خيابان بايستيم تا شاه بيايد و عبور كند. مجبور به انتظارى طولانى بوديم. هوا خيلى سرد بود. وقتى كه شاه با اتوموبيل مخصوصش‏ در حال گذر بود، مردى سعى كرد خودش‏ را به پنجره‌ى ماشين برساند و نامه‌اى را به شاه بدهد، شايد عريضه‌اى داشت‌. دو محافظ سريع جلو پريدند و با نيزه‌هاى تشريفاتى‌شان آن مرد را زدند. اين موضوع تأثير عميقى در من گذاشت‌.»

همانطور كه بزرگ‌تر مى‌شد، حضور ظالمانه‌ى ساواك، پليس‏ امنيتى شاه، در تمام جنبه‌هاى زندگى روزمره رخنه مى‌كرد.

مردم با كوچكترين تصورى خلاف دولت، ممكن بود به زندان بيفتند. در سياه‌چال‌هاى شاه، شكنجه امرى معمول بود. شاه در عين حال كه جابرانه در حال تجددبخشى به كشور بود، ارتش‏ را تقويت مى‌كرد و متخصصان را از آن سوى مرزها براى ساختن «تمدن بزرگ» به كشور مى‌آورد، بسيارى از روشنفكران ايرانى را نيز از بين برد. چراغ روشنفكرى خاموش‏ شده بود.

در خلال ساليان، سانسور شديد و فزاينده‌اى بر فيلم‌ها، روزنامه‌ها و كتاب‌ها اعمال مى‌شد. در 1969، شاه «كانون نويسندگان ايران» را منحل كرد.

يك سال پس‏ از فارغ‌التحصيل شدن از دبيرستان در اصفهان، مجيد به كاليفرنيا آمد تا در «يوسى‌ال‌اى» كه مانند بسيارى ديگر از دانشگاه‌هاى آمريكايى در آن زمان در آشوب و اغتشاش‏ تظاهرات ضد جنگ ويتنام بود، به تحصيل ادامه دهد.

براى مجيد اين اولين مواجهه‌ با اعتراضات دموكراتيك بود و او تحت تأثير قدرت جوانان آمريكايى مخالف جنگ قرار گرفت‌.

در يوسى‌ال‌اى، مجيد همچنين با ساير ايرانى‌هايى كه از اعضاى كنفدراسيون دانشجويان ايرانى مخالف حكومت شاه بودند، آشنا شد و همين آشنايى موجب آن شد كه به‌طور جدى به ماركسيسم بينديشد.

مجيد مى‌گويد:‌»من يك اگزيستانسياليست بودم‌. يك اگزيستانسياليست آگاه كه بسيار تحت تأثير سارتر قرار داشت‌. من كتاب‌هاى اگزيستانسياليستى كه ماركسيسم را نقد كرده بود، خوانده بودم، اما وقتى كه اينجا آمدم، به خاطر شرايط غربت و به خاطر جنبش‏هاى راديكالى كه در ايران در حال شكل‌گيرى بود، به سوى آنچه كه «جنبش‏ چريكى شهرى» ناميده مى‌شد، كشيده شدم‌.»

در پايان همان سال، مجيد واحدهايش‏ را به دانشگاه تهران منتقل و خود را وقف جنبش‏ براى سرنگونى رژيم شاه كرد. انقلابىِ تازه‌ماركسيست‌شده، فقط خودراى نبود ـ آن‌طور كه خودش‏ حالا مى‌گويد ـ «‌تنها عقايد خود را درست مى‌دانست و نسبت به عقايد ديگران ناشكيبا بود. او با خود عهد كرد كه تا زمان آزادى پرولتاريا ديگر شعر نگويد.»

«من شعرم را به عنوان بخشى از زندگى بورژوايى خود، مورد انتقاد قرار دادم. من در اين كار تنها نبودم، بسيارى از روشنفكران در ايران اين‌گونه بودند.» وقتى كه جنبش‏ چريكى در دهه‌ى 1970 آغاز شد، گروه روشنفكران به دو قطب تقسيم شدند، بعضى از آن‌ها از سوى دولت پرورده مى‌شدند و برخى ديگر به جنبش‏ مسلحانه‌ى مخالف دولت پيوستند.

برادر مجيد _ سعيد_ در سال 1973 توسط ساواك دستگير شد. خانواده‌ى مجيد با توجه به اينكه خانه‌شان در معرض‏ هجوم عوامل ساواك قرار داشت به كمك بستگان نزديك چون خاله و عمه و عمو و عموزاده‌ها، كتابخانه‌ى 3 هزار جلدى خودشان را از هم پاشيدند و كتاب‌ها را در زيرزمين‌ها و كمدهاى خانه‌هاى بستگانشان در گوشه‌وكنار اصفهان پخش‏ كردند.

در سال 1977، مجيد با دخترى به نام عزت طبائيان كه در دانشگاه تهران در رشته‌ى فيزيوتراپى درس‏ مى‌خواند و پنج سال از او كوچك‌تر بود، آشنا شد.

مجيد مى‌گويد:‌»‌اولين كارى كه متفقاً انجام داديم سازماندهى اعتراضات در دانشكده بود. ساواك براى كنترل دانشجويان در خوابگاه دختران زمان منع عبور و مرور وضع كرده بود. افراد گارد در محوطه‌ى دانشكده همه جا بودند. دختران بعد از ساعت 8 بعدازظهر اجازه‌ى خروج از خوابگاه را نداشتند.»

مجيد و عزت اعلاميه‌هاى بزرگى مبنى بر دعوت به اعتراض‏ در گوشه و كنار محوطه نصب كردند. تظاهرات متعاقب آن، موفقيت‌آميز بود: مقررات منع آمد و رفت ملغى شد.

مجيد و عزت همواره با هم بودند و به زودى ازدواج كردند. در سال 1978 درست يك سال قبل از انقلاب، اين زوج به كارخانه‌ها و  روستاهاى اطراف ايران سفر كردند تا كارگران را سازماندهى كنند و درباره‌ى وضعيت اجتماعى اقتصادى آن‌ها مطلب بنويسند. مجيد يك كتاب درباره‌ى «آزادى زنان» ترجمه و ويراستارى كرد و همچنين كتابى با نام «نقدى بر فلسفه‌ى اگزيستانسياليستى سارتر» كه هر دو كتاب گرفتار سانسور شدند.

در همان دوران، گروه سياسى آن‌ها، دچار مشكلات درون‌سازمانى شد. عده‌اى از تفكرات خشك ماركسيستى جدا شدند‌. «‌ما به اين نتيجه رسيديم كه مبارزه‌ى مسلحانه درست نيست. توده‌ها بايد انقلاب كنند.»

ژانويه 1979، شاه از كشور فرار كرد. يك دوران آزادى كوتاه و ناگهانى به وجود آمد، اما انقلاب خيلى زود توسط افراطى‌هاى راست اشغال شد و اميد به دمكراسى واقعى بسيار سريع از بين رفت‌.

آيت‌الله خمينى به محض‏ پيروزى اعلام كرد:‌»‌من روشنفكران فاسد و قلم‌هاى مسموم نويسندگان و دمكرات‌هاى توطئه‌چين را محكوم مى‌كنم.‌»

در خلال دوران وحشتى كه متعاقب آن به وجود آمد، هزاران روشنفكر اعدام يا دستگير شدند. مجيد و عزت به زندگى مخفى روى آوردند، از هويت جعلى استفاده كردند و در خانه‌ى امنى زندگى مى‌كردند. مجيد به عنوان يكى از اعضاى كليدى «هسته‌ى تئورى‌پرداز» پيكار، به نوشتن و ويراستارى يك نشريه‌ى زيرزمينى براى سازمان پيكار ادامه داد.

يك روز بعدازظهر پاييز 1981، مجيد در ايستگاه اتوبوس‏ شادآباد در تهران منتظر ايستاده بود. او ساعت 5 با همسرش‏ قرار داشت‌. ساعت پنج گذشت، شش‏ گذشت، اما عزت پيدايش‏ نشد، او هيچگاه ديگر پيدايش‏ نشد، او قبلاً دستگير و سپس‏ به اوين فرستاده شد.

مجيد در مقاله‌اش‏ به نام «نامه‌هاى زندان، نگاهى به مكاتبات يك زندانى سياسى ايرانى»، نوشته است‌:‌»من دقيقاً 7 ژانويه 1982 را به خاطر مى‌آورم، احساس‏ كردم كه قلب عزت، كه چهارماه در حبس‏ بود، ديگر نمى‌تپد، و وقتى كه دو روز بعد از طريق تلفن خبرِ اعدامش‏ را شنيدم، تعجب نكردم. ديوارهاى زندان قادر نبودند قلب‌هاى ما را از هم جدا كنند.»

مجيد، با تغيير قيافه، در حالى كه خود را به هيئت فروشنده‌اى با كلاه و ريش‏ درآورده بود، پنهانى به گورستان كفار، جايى كه رژيم مخالفان اعدام‌شده را در گورهاى بدون سنگ و بى‌نام و نشان دفن كرده بود، مى‌رفت‌. خانواده‌ها، محل دفن عزيزانشان را با گام‌هايشان اندازه‌گيرى و مشخص‏ مى‌كردند. مجيد گور عزت را هشت قدم مانده به دروازه و 16 قدم از كنار ديوار شناسايى كرد. عزت در كنار زنى ديگر به همراه 50 مرد ـ كه همگى با هم اعدام شده بودند ـ دفن شده بود.

با ضربه‌ى مرگ همسرش‏، دوباره شعر به سراغش‏ آمد. مى‌گويد:‌»‌زمستان بود. برف كوهستان‌هاى اطراف تهران را پوشانده بود. با دوستانم براى يادبود عزت به كوه رفته بودم. وقتى به پايين برگشتيم، به خانه رفتم. نشستم، و يكباره شعر به سراغم آمد. فكر كردم كه بايد او را دوباره بيافرينم، بايد انتقامم را از قاتلان او بگيرم. در يك نشست 9 شعر سرودم. براى هشت سال شعرى نگفته بودم. حالا مى‌فهميدم كه غارنشينان وقتى كه به روى ديواره‌ى غارها تصاوير گاو‌ميش‏ها را حك مى‌كردند، چه احساسى داشتند. گويى تو مى‌خواهى چيزى را كه از دست داده‌اى دوباره بيافرينى. اين به تو توان مى‌دهد، براى شكار، براى افسون. وقتى كه در مقابل واقعيات احساس‏ عجز مى‌كنى آن زمان است كه هنر به سراغت مى‌آيد.»

هشت ماه پس‏ از اعدام عزت، مجيد با يكى از افراد انقلابى به اسم عصمت آشنا شد. «‌ما در بدترين زمان زندگيمان با يكديگر آشنا شديم.» آن‌ها يك خانه‌ى امن كرايه كردند و براى مدت شش‏ ماه با هم زندگى كردند. در آوريل 1983، آن‌ها از ايران گريختند. با كمك مبارزان كُرد، به مدت هفت روز با اسب از مرز ايران به تركيه رفتند و به خاطر اينكه در معرض‏ ديد نباشند، فقط شب‌ها حركت مى‌كردند. مجيد چيز زيادى با خودش‏ برنداشته بود، فقط 9 قطعه شعرى كه بعد از پايين آمدن از كوه براى عزت سروده بود، مقدارى پول، يك پاسپورت افغانى، يك عكس‏ از برادرش‏ سعيد و يك عكس‏ پاره‌شده از دوران نوجوانى عزت كه در حياط منزلشان در اصفهان گرفته شده بود ـ همان عكسى كه امروز درون قاب در خانه‌ى سانتامونيكاى مجيد ديده مى‌شود.

بعد از يكسال و نيم اقامت در تركيه و فرانسه، تقاضاى پناهندگى سياسى مجيد براى آمريكا پذيرفته شد. «‌من فرانسه را به عنوان وطن دوم خودم مى‌دانستم ولى ضعف ديد شديد و اينكه من قبلاً زبان انگليسى را خيلى خوب مى‌دانستم، منجر به انتخاب آمريكا شد.»

با عصمت ـ كسى كه بعدها همسر دومش‏ شد و مادر پسرش‏ و اكنون طلاق گرفته ولى دوستان خوبى براى يكديگر هستند ـ در وينس8‌ اقامت گزيدند.

مجيد دوباره خود را وقف حرفه‌اش‏ به عنوان يك شاعر كرد و يك دوره‌ى سخت كاوش‏ روحى را شروع كرد. تفكر ايدئولوژيك او را به كجا راهبرى مى‌كرد؟ غم وطن او را به كجا مى‌برد؟ با خودم گفتم‌:‌»‌عزت مُرده، انقلاب شكست خورده. خُب، اما حالا مى‌خواهى با زندگى‌ات چه كنى؟ تو بايد زندگى تازه‌اى را شروع كنى‌.»

و او از پايه‌اى‌ترين چيزها شروع كرد. اول بازنگرى و نقد ماركس‏، و سپس‏ به فرهنگ كشور خودش‏ در تمام ابعادش‏ نگريست‌. «‌من شروع كردم به مرور كردنِ آنچه كه اتفاق افتاده بود، براى اينكه هر دو جناح هم راست و هم چپ _ هم مذهبى‌ها و هم غيرمذهبى‌ها_ تشنه‌ى كشته شدن و كشتن بودند. ما مى‌خواستيم رژيم را عوض‏ كنيم، مهم نبود كه بعد از آن چه جايگزين مى‌شود. خمينى از احساسات مذهبى مردم سود جست. او مرگ‌پرستى و شهادت‌پرستى را با اهداف سياسى درآميخت‌. حاصل اين نگرش‏ مجدد مجيد كتابى است از مجموعه‌ مقالاتش‏ به زبان فارسى با عنوانى كه خود گوياى محتواست‌:‌» جستجوى شادى: در نقد فرهنگ مرد‌سالارى و مرگ‌پرستى در ايران».

در آنجا مرگ‌هاى بيشترى براى شمارش‏ بود. جنگ ايران و عراق جان هزاران جوان ايرانى را گرفت.

در سپتامبر 1987، در حدود چندصد نفر از اعضاى جامعه‌ى بزرگ ايرانيان لس‏آنجلس‏ (اكنون تخمين زده مى‌شود كه 600 هزار ايرانى ساكن لس‏آنجلس‏ هستند) بيرون ساختمان فدرال جمع شدند تا به حضور رئيس‏جمهور ايران در سازمان ملل اعتراض‏ كنند. در همين تظاهرات بود كه نيوشا فرهى ـ دوست مجيد و صاحب يك كتابفروشى در وست‌وود ـ براى اعتراض‏ خودسوزى كرد. او سيزده روز بعد درگذشت.

مجيد آزرده‌خاطر به ياد مى‌آورد:»‌وقتى كه منتظر آمبولانس‏ بوديم، دست‌هايش‏ را در دست گرفته بودم‌. مثل مرغ بريان‌شده بود.»

وقتى كه بعدازظهر به خانه برگشت، شعر «خودسوزى نيوشا» را در فريبندگى شهادت، نوشت‌.

جمعيت هوار مى‌كشيد

و مى‌خواست از مرگ نيرو بگيرد

به خود گفتم:‌»‌ باز هم نعشى از جلو

باز هم دسته عزائى از عقب»

افسوس‏

ما پاسداران زندگى بوديم

اما پاسداران مرگ

آن‌قدر كشتند

آن‌قدر كشتند

آن‌قدر كشتند

كه زندگى در دهان ما

طعم مرگ گرفته بود

 

يكى از شب‌هاى داغ تابستان لس‏آنجلس‏ است‌. نوبت مجيد است كه ميزبان جلسه‌ى ادبى «نشست‌هاى شنبه» كه ماهى يكبار برگزار مى‌شود، باشد. اين گروه ادبى ايرانى مدت 10 سال است كه ماهى يكبار دور هم جمع مى‌شوند و تاكنون سه كتاب از كارهايشان را منتشر كرده‌اند.

در آپارتمان كوچك مجيد، بيست زن و مرد در اتاق نشيمن جمع شده‌اند. هركسى با خود چيزى براى خواندن و نقد، و البته چيزى هم براى خوردن آورده است‌. يك گلدان از رزهاى صورتى كمرنگ، يك سبد سبزى خوردن از نعنا و ريحان تازه، حُمُس‏(غذايى لبنانى)، هلو، آلو و مرغ و خورش‏ كدو هم در حال غل زدن روى اجاق است‌.

زمان شروع برنامه ساعت 7 بعدازظهر بود ولى ميهمانان به خاطر تظاهرات مقابل ساختمان فدرال دير كرده بودند. اين تظاهرات در بزرگداشت سالروز تظاهرات دانشجويان اصلاح‌طلب در تهران كه توسط دولت سركوب شد، برگزار شده بود.

وقتى كه بالاخره جلسه آغاز شد، مجيد براى احترام به ياد دوست عزيز تازه از دست‌رفته‌اش‏ هوشنگ گلشيرى ـ بزرگ‌ترين قصه‌نويس‏ ايرانى و طرفدار حقوق بشر ـ تقاضاى يك دقيقه سكوت كرد. همه ايستادند، سرها پايين‌.

همه‌ى اين نويسندگان كارهايشان را با چنان شور و جديتى ارائه مى‌كردند كه براى ميهمانى چون من كه اصلاً زبان فارسى نمى‌داند، ساعت‌ها تبادل نظر و گفت‌وگو لازم بود تا پاره‌اى از آن‌ها را درك كند. وقتى كه همكارت در وطن دستگير شده، به زندان افتاده و يا حتى به قتل رسيده، استفاده‌ى آن‌ها از آزادى بيان و حق تبادل افكار امتيازى نيست كه تو آن را دست‌كم بگيرى‌.

دست خودم نيست نمى‌توانم نيم‌نگاه خود را از مردى كه كنار من نشسته و يكى از بند انگشتان دست راستش‏ را از دست داده، بدزدم‌. بعداً مجيد برايم گفت كه اين نويسنده انگشتش‏ را در جريان شكنجه در زندان‌هاى شاه از دست داده است‌.

ساعت 10 شب، وقفه‌اى براى صرف شام داده شد. از خورش‏ مجيد كشيدم و بعد از خوردن، به يكى از نويسنده‌ها گفتم‌:»‌خوشمزه است‌!‌» او سرش‏ را جلو آورد و گفت‌:‌»‌در واقع، شاعرى مجيد بهتر از آشپزيشه‌.» او لقمه‌اى بزرگ برداشت و ادامه داد:‌»‌و او يك پدر فوق‌العاده است‌.»

آزاد و دوستش‏ ديويد با اسكوتر(روروئك‌)هاى براقشان جلوى در آمدند. آزاد كودكى خوش‏بنيه و جذاب با چشمانى سياه و زيباست. او خجالتى نيست. در پاسخ به سئوال معمولِ‌» وقتى بزرگ شدى مى‌خواهى چه‌كاره بشى؟»، يك جواب حاضرآماده داشت‌:‌»‌نمى‌خوام شاعرى رو به عنوان حرفه داشته باشم مى‌خوام بازيكن بسكتبال يا بيس‏بال بشم‌.»

«در مورد شعرهاى پدرت چى فكر مى‌كنى؟‌» چشمانش‏ مى‌درخشد. رو به پدرش‏، لبانش‏ به خنده باز مى‌شود و مى‌گويد:‌»‌شعر مورد علاقه‌ى من «راز رود» است. پدرم اونو براى من گفته. من اونو تو مدرسه هم خوندم‌.» و قبل از اينكه با دوستش‏ از در خارج شود، كارى مى‌كند كه من تا به حال از يك پسر 12 ساله نديده‌ام‌. او شروع مى‌كند به خواندن شعر «راز رود» از حفظ:

 

هر روز به كنار رود مى‌رويم

و تنت بوى آب مى‌گيرد

غازهاى وحشى به ديدن ما

شيپورهاى جنگى‌شان را ساز مى‌كنند

و گربه‌اى از پسِ كمين‌گاه سبز

دمش‏ را فاتحانه بالا مى‌برد

ماهيگيران پير

با سطل‌هاى پُر اندوهشان

جا به جا مى‌شوند

و شاخه‌ى نخلى در گذرگاه

وامى‌داردم كه سر خم كنم

مى‌ايستم

و همچنان كه تو بر شانه‌ام به خواب مى‌روى

با خود مى‌انديشم:

«از من گذشته است 

شايد تو راز رود را دريابى.»

 

* ‌مجيد مى‌تونى تصور كنى روزى به ايران برگردى؟ تأكيد مى‌كند:‌»‌فقط اگر دولت براى آنچه كه انجام داده، پوزش‏ بخواهد.»

*احتمالش‏ هست؟ اين امر سابقه داره؟ مجيد تصريح مى‌كند:‌»بى‌سابقه هم نيست، مادلين آلبرايت اخيراً براى آنچه كه آمريكا با كودتاى سيا در سال 1953 بر سر ايران آورد، پوزش‏ خواست. اين مثل يك رابطه‌ى شخصى است اگر بخواهى رابطه داشته باشى، پوزش‏ خواستن اولين قدم است‌.»

با اين وجود او معطل معذرت‌خواهى و بازگشت به ايران نيست. از زمانى كه مجيد پناهندگى‌اش‏ را گرفته، او يك شاعر آمريكايى است‌.

اردوان داوران، ويراستارى كه كارهاى مجيد را در نشريه‌ىThe Literary Review به نام «ادبيات ايران در تبعيد» آورده، سال‌ها كوشيده تا صداهاى برجسته‌اى را براى مجموعه‌ى خود پيدا كند. مجيد از آن جمله است‌. داوران مى‌گويد:‌»‌مجيد كسى است كه تحولى به وجود آورده.‌.‌. كسى است كه مى‌تواند تجارب زندگى آن‌هايى كه در خارج از كشور زندگى مى‌كنند را با سنت‌هاى فرهنگى كشور مبدأ پيوند دهد.»

فرد ديويى8 در مقدمه‌ى كتاب «كفش‏هاى گل‌آلود» مى‌نويسد: شعر مجيد از رنجى عظيم زاده شده، با اين‌همه احترام و ارزشى عميق را براى مخاطبانى وسيع در جهان اثبات مى‌كند، شعر مجيد از ميان خطر به اينجا آورده شده  شعرى كه از دلِ انزوا و انديشه‌ ساخته شده. فاجعه‌انگيزتر آن‌كه، ما به ندرت مجاز به شنيدن چنين چيزهايى هستيم. تفكر ما نسبت به واقعيات كشورهاى ديگر، معرفت‌ها، اشكال سخن‌گفتن، بسته است. وقتى هم كه به اين‌ها اجازه‌ى دخول داده مى‌شود و اينجا مى‌آيند، بدون پناه، بدون تسكين، مسخ‌شده، و به قولى بدون ترحم‌، با آنان برخورد مى‌شود.

مجيد به عنوان يك شاعر لس‏آنجلس‏، راه نويى را پيشنهاد مى‌كند.

شهر پذيراى مجيد، به تازگى يكى از شعرهاى او را ازآن خود كرده. در تقاطع خيابان‌هاى بروكز و اوشن‌فرانت در وينس‏، كه مجيد اغلب در آنجا مى‌دود در حالى كه آزاد در كنارش‏ با روروئك مى‌راند، بخش‏ پارك‌ها و تفريحات لس‏آنجلس‏، روى يك ديوار سيمانى، يك بند از شعر بلند آه‌، لس‏آنجلس‏ مجيد نفيسى را حك كرده است‌.

اين شعر مجيد نفيسى بيانيه‌ى كسى است كه اعلام مى‌كند ديگر در تبعيد نيست‌.

مجید نفیسی در پشت لوحه ای که شعر او بر آن حک شده است در ساحل ونیس کالیفرنیا

  

آه! لس‏آنجلس‏

 

آه لس‏آنجلس‏! تو را چون شهر خود مى‌پذيرم

و پس‏ از ده سال با تو آشتى مى‌كنم

بى‌واهمه مى‌ايستم

به ديرك ايستگاه لم مى‌دهم

و در صداهاى آخر شبت گم مى‌شوم

 

مردى از خط آبىِ «يك» پياده مى‌شود

و به اين سو مى‌آيد

تا قهوه‌اىِ «چهار» را بگيرد

شايد او هم از شب‌هاى دانشگاه برمى‌گردد

در راه بر روى نامه‌اى اشك ريخته

و از پشت سر صداى زنى را شنيده

كه لهجه‌اى آشنا دارد 

 

در خط «چهار» انگار باران مى‌آيد

زنى با چترِ خود در گفت‌وگوست

و مردى يكريز دسته‌ى سيفون را مى‌كشد

 

ديروز به كارلوس‏ گفتم:

«صبح‌ها از غژغاژ چرخ تو بيدار مى‌شوم»

او قوطى‌هاى پپسى را جمع مى‌كند

بابت هر يك، چهار سنت مى‌گيرد

و دوست دارد كه به كوبا برگردد

 

از «پرومناد»‌* صداى خانه به دوشِ من مى‌آيد

دلتنگ مى‌خواند و گيتار مى‌زند

در كجاى جهان مى‌توانم

ناله‌ى سياه ترومپت را

در كنار «چايمِ»‌** چينى بشنوم

و اين پوست گرم زيتونى را

از درون چشم‌هاى آبى بنگرم؟

كبوتران سبك‌بال

بر نيمكت‌هاى خالى نشسته‌اند

و به دينوسورى مى‌نگرند

كه آب راكد حوض‏ را

بر سر و روى كودكان ما فرو مى‌ريزد

 

مرضيه از دور مى‌خواند

برمى‌گردم و دلتنگ، پا بر گرده‌ى تو مى‌نهم

آه! لس‏آنجلس‏

رگ‌هاى پرخونت را حس‏ مى‌كنم

تو به من آموختى كه بپا‌خيزم

به پاهاى زيباى خود بنگرم

و همراه ديگر دوندگانِ ماراتون

بر شانه‌هاى پهن تو گام بگذارم

 

يك بار به ستوه آمدم

زير پتويى چنبره زدم

و با مرگ خلوت كردم

تا از راديوى همسايه

شعرهاى شاعرى روسى را شنيدم

كه از اردوگاه مرگ بازنگشت

اما شعرها را به حافظه‌ى زنش‏ سپرد

 

آيا «آزاد» شعرهاى مرا خواهد خواند؟

روزها كه به مدرسه مى‌رويم

از دور شماره‌ى اتوبوس‏ را مى‌بيند

و مرا صدا مى‌كند

شب‌ها زير دوش‏ مى‌ايستد

و مى‌گذارد تا قطره‌هاى آب

بر اندام كوچكش‏ فرو ريزند

گاهى به كنار دريا مى‌رويم

او دوچرخه مى‌راند

و من اسكيت مى‌كنم

از دستگاهى پپسى مى‌خرد

و به من هم جرعه‌اى مى‌دهد

ديروز به خانه‌ى «رامتين» رفتيم

پدرش‏ از پارسيان هند است

سدره و كُستى به تن داشت

و خانه را رنگ مى‌كرد

بر آن چهارچوبه‌ى كوچك

به بهدينى مى‌مانست

كه از هرمز به سنجان پارو مى‌كشد***

 

آه! لس‏آنجلس‏

بگذار خم شوم

و بر پوست گرم تو

گوش‏ بگذارم

شايد در تو سنجان خود را بيابم****

نه! اين سايش‏ كشتى بر ساحل سنگى نيست

غژغاژ چرخ‌هاى خط «هشت» است

 مى‌دانم

در خيابان آيداهو پياده خواهم شد

از كنار چرخ‌هاى به جا مانده‌ى خانه بدوشان

خواهم گذشت

از پله‌هاى چوبى بالا خواهم رفت

در را خواهم گشود

دكمه‌هاى پيام‌گير را خواهم فشرد

و در تاريكى چون ماهيگيرى

منتظر خواهم ماند.

 

12ژانويه 1994

 

*خيابانى كه ماشين در آن عبور نمى‌كند و جاى خريد و تماشاست

**دستگاه موسيقى مركب از رنگ‌هاى گوناگون

***براساس‏ منظومه‌ى كوتاهى كه به قلم يكى از پارسيان هند به نام بهمن كيقباد در سال 1599 در گجرات هند به فارسى سروده شده و مشهور به «قصه‌ى سنجان» است، عده‌اى از بهدينانان پس‏ از تسخير ايران به دست اعراب، از طريق تنگه‌ى هرمز به دريا زده و در شهرك سنجان به خشكى مى‌رسند و بدين ترتيب در گجرات آتش‏ زردشت را پايدار مى‌دارند.

****اخيرا در سال 2000 شهردارى ونيس‏ در لس‏آنجلس‏ «ديوار شعر»‌ى نزديك به دريا در دست ساختمان دارد كه بر آن قطعات شعرى از ده شاعر با نام آنها بر لوحه‌هاى سمنتى حك شده، از جمله بند فوق از اين شعر.       

 

پانويس‏ها:

ـ مجيد نفيسى ليسانس‏ تاريخ خود را از دانشگاه تهران اخذ كرد و دكتراى خود را در رشته‌ى» فرهنگ‌ها و زبان‌هاى خاورميانه» از «يوسى‌ال‌اى» گرفته است. نفيسى در حال حاضر گه‌گاه به صورت نيمه‌وقت در دانشگاه تدريس‏ مى‌كند.

نفيسى همچنين به ورزش‏ علاقه‌ى زيادى دارد و 4 مارچ براى دوازدهمين سال در مسابقات دوى ماراتن لس‏آنجلس‏ شركت خواهد كرد. اين مسابقات هرساله با حضور نزديك به 15هزار تن برگزار مى‌شود و ركورد مجيد براى مسافت 44 كيلومترى اين مسابقه 4 ساعت و 26 دقيقه است‌.

 آثار او عبارتند از:

در پوست ببر(شعر) 1348

شعر به عنوان يك ساخت (رساله) 1349

راز كلمه‌ها(براى كودكان) 1350

نقدى بر فلسفه اگزيستانسياليستى سارتر1353

بهره ی مالكانه در چين (ترجمه) 1354

كلريكاليسم و سرمايه‌دارى دولتى 1359

پس‏ از خاموشى (شعر)1364

اندوه مرز(شعر) 1368

در جستجوى شادى: در نقد فرهنگ مرگ‌پرستى و مردسالارى در ايران 1370

شعرهاى وينسى 1371

بازگشت به طبيعت در شعر نيمايوشيج(رساله دكترا به انگليسى) 1376

كفش‏هاى گل‌آلود (شعر به انگليسى) 1377

سرگذشت يك عشق (شعر) 1378

شعر و سياست و بيست و چهار مقاله ديگر 1378

بهترين‌هاى نيما 1379

رفتم گلت بچينم (يادنامه) 1379

آهوان سم‌كوب (شعر) 1379

پدر و پسر (شعر) 1379

من خود ایران هستم و 35 مقاله ی دیگر، 2006

 

این مطلب نوشته ی لوئيس‏ استينمنLouise Steinman در هفته‌نامه لس‏آنجلس‏در LA Weekly فوريه 2001منتشر شده است.

  L.A Weeklyنشريه‌اى فرهنگى ـ هنرى است كه هر هفته براى لس‏آنجلس‏ و حومه منتشر مى‌شود و حدود يك ميليون خواننده دارد. براى خواندن متن اصلى اين ‌ترجمه، مى‌توانيد به سايتLAWeekly.com مراجعه كنيد و در قسمت «جستجو» نام مجيد نفيسىmajid naficy را تايپ كنيد.

 

1 – Villa Aurora

2- Leon Fochvanger

3 – Beyond Barque Literary Center

4- Muddy Shoes

5- Mark Taper

6- Robin Wright

7- Venice

8- Fred Dewey

Advertisements

یک دیدگاه برای ”ديدار با مجيد نفيسى شاعر انقلاب*

  1. بازتاب: پرونده ی یک دوستی/ فرح طاهری | shahrvand

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s